شعر زیبا صائب تبریزی - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 18:15
یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟ شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا خانهآرایی نمیآید ز من همچون حباب موج بیپروای دریای حقیقت کن مرا استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص خانه
صائب تبریزی آنچنان کز رفتن گل خار می ماند به جا - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 18:15
آنچنان کز رفتن گل خار میماند به جا از جوانی حسرت بسیار میماند به جا آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است آنچه از عمر سبکرفتار میماند به جا کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی در کف گلچین ز گلشن، خار میماند به جا جسم خاکی مانع عمر سبکرفتار نیست پیش این
یکبار بی خبر صائب تبریزی - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 18:15
یک بار بی خبر به شبستان من درآ چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ از دوریت چو شام غریبان گرفتهایم از در گشادهروی چو صبح وطن درآ مانند شمع، جامهی فانوس شرم را بیرون در گذار و به این انجمن درآ دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است بند قبا گشوده به آغوش من درآ آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست ای سنگدل به صائ...
صائب تبریزی - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 18:15
دانستهام غرور خریدار خویش را خود همچو زلف میشکنم کار خویش را هر گوهری که راحت بیقیمتی شناخت شد آب سرد، گرمی بازار خویش را در زیر بار منت پرتو نمیرویم دانستهایم قدر شب تار خویش را زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک در خواب کن دو دیدهی بیدار خویش را هر دم چو تاک بار درختی نمیشویم چو سرو بستهایم به دل با...
آخرین جزعه (فریدون مشیری) - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 18:15
آخرین جرعه ی این جام ! همه میپرسند : چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟ چیست در بازی این اسب سپید ؟ روی این آبی آرام بلند ؟ که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج ؟ چیست در خنده
وحشی بافقی(باز آ) - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 18:15
وحشی بافقی(باز آ) تاريخ : چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ | 14:38 | نویسنده : صمیم (امیری) آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ کردهای عهد که
وحشی بافقی (تازه شد) - تاریخ: 1396/8/17 ساعت: 18:15
وحشی بافقی (تازه شد) تاريخ : چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶ | 14:39 | نویسنده : صمیم (امیری) تازه شد آوازهٔ خوبی ، گلستان ترا نغمه سنج نو، مبارک باد، بستان ترا خوان زیبایی به نعمتهای ناز آراست، حسن نعمت این خوان گوارا باد مهمان ترا مدع
گر بهشتم میسزد صوفی (عشقری) - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 17:16
گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است ور به دوزخ لايقم تکليف هجرانم بس است ای فلک بر دوش من بار غم دنيا منه ناز و تمکين و ادای خوبرويانم بس است از حديث زلف مشکين تو سرگردان شدم بعد امشب ديدن خواب پريشانم بس است گر خيال يار گردد پيش چشمم شام مرگ اينقدره
می پرستم (صوفی عشقری) - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 17:16
می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم هر چه دارم بر در میخانه سودا می کنم این منادی می زنم در کوچه های زلف یار من دل صدپاره دارم شانه سودا می کنم تا شود معلوم که آبادی وی در دست کیست این دل ویرانه را ویرانه سودا می کنم صرف بیجا می نمایم حیف این عمر عزی
در بیاض چشم خود (صوفی عشقری) - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 17:16
در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم نيستم فرهاد اما نقش سنگين می کشم روزگاری شد که بر ياد در گوش کسي درد و داغ مشتری و ماه و پروين می کشم در جوانی قامتم خم گشته می دانی چرا؟ سالها شد ناز آن پر ناز و تمکين می کشم می روم از خود به ياد سرو بالای کسي تا ک
دیشب به یاد تو تنها گریستم علی رضا میثمی - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 17:16
در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم نيستم فرهاد اما نقش سنگين می کشم روزگاری شد که بر ياد در گوش کسي درد و داغ مشتری و ماه و پروين می کشم در جوانی قامتم خم گشته می دانی چرا؟ سالها شد ناز آن پر ناز و تمکين می کشم می روم از خود به ياد سرو بالای کسي تا ک
مشنو ای دوست سعدی - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 17:16
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بسکه به هر حلقه موییت گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گویدتا ندیدست
شعر حکیم اکبر زاده - تاریخ: 1396/8/16 ساعت: 17:16
لﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﺗﻘﺪﻳﺮ ﻛﻪ ﺑﺮﺩل ﻫﺎ ﻣﻬﺮ ﺯﺩﺁﻭاﺯ ﻳﻚ ﺩﻝ ﺧﺴﺘﻪ ﺭا ﻫﻲ ﺑﺎ ﺟﻨﻮﻥ ﺯﺩﺁﻧﭽﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻛﻠﺒﻪ اﻱ ﺣﺰﻳﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻳﺎﺩﮔﺎﺭﺑﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﻫﻮا ﺳﺨﺖ ﻗﻤﭽﻴﻦ ﺯﺩﺩﺭﺩ ﺩاﺭﺩ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺣﺮﻳﻢ ﻏﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﻋﺰﻳﺰﻭﻟﻲ ﭼﺎﺭﻩ ﭼﻪ ﻛﻪ ﺩﻝ ﺭا ﻣﺴﺘﻲ ﭘﺴﻴﻦ ﺯﺩﺧﻮﺩ ﺧﻮﺏ ﺭاﻩ ﻣﻲ ﺁﻣﺪﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡﺁﻩ ﻛﻪ ﺗﻘﺪﻳﺮ ﺳﺮﻡ ﻳﻚ ﺩﻡ ﻫﻤﭽﻮ
اثر فریدون مشیری (کوچه) - تاریخ: 1396/8/15 ساعت: 5:01
بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه که بودم، در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد. باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آمد که شبی با هم از آن کو
شعری عاشقانه از صوفی صابری - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 2:12
تلفیق شراب و شب و سیب است نگاهت لبریـــــــز غـــــزلهـای عجیب است نگاهت مــــوهای سیاه تــــــو شبیه شب یلداست باجلوه ی مهتــــــــــاب رقیب است نگاهت ای صاحب حــور و پـری و کژدم و ماهی آمیزه ای از سحر و فریب است نگاهت دشتی ست پر از شعر و غزل،برکه و باران ماوای غـــــزالان غـــــریب است نگــــاهت ا...
بیدل دهلوی - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 2:12
اشک یک لحظه به مژگان بار استفرصت عمر همین مقدار است زندگی عالم آسایش نیستنفس آیینه این اسرار است بس که گرم است هوای گلشنغنچه اینجا سر بیدستار است شیشهساز نم اشکی نشویعالم از سنگدلان، کهسار است خشت داغیست عمارتگر دلخانه آینه یک دیوار است می کشی س
شعر زیبا از طبا طبائی - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 2:12
مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد رخ شــــطرنج نبرد آنــــچه رخ زیبا بـــــرد تو مـــپندار که مجنون سَرِ خود مجنون گـشت از ســمک تا به سماکش کِشش لیـــلی بــرد من به ســرچــشمه خورشید نه خود بـردم راه ذره ای بــــــودم و مــهر تو مـــرا با
هوشنگ ابتهاج - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 2:12
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت از پیش و پس قافله ی عمر میندیش گه پیش
بهترین غزل دنیا از هارون راعون - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 2:12
بگذار که آواره و بدنام تو باشم جان در طلبت داده و ناکام تو باشم پهنای دلم از رخ تو صبح صفا شد بی روی تو در مهلکهء شام تو باشم سرچشمهء چشمان تو آغاز حیاتم از زهر غم هجر تو انجام تو باشم تو دانه به مرغ دل من ریختی ای دوست! تا مرگ مقیم حرم دام تو باشم آهوی دلم وحشی کهسار جنونست رم کردهء آزاده ام و رام ...
شعر از حسین منزوی - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 2:12
چه شب بدی است امشب، که ستاره سو ندارد گل کاغذی است شب بو، که بهار و بو ندارد چه شده است ماه ما را، که خلاف آن شب، امشب ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد؟ به هوای مهربانی، ز تو کرده روی و هرگز به عتاب و مهربانی، دلم از تو خبر ندارد ز کرشمه ی زلال